Friday, January 27, 2006

به به


بعد از اینکه خواهرم رفت من و ماردم تنها شدیم ، ۳ سال به همین صورت گذشت و من ۱۵
ساله شدم ، من و مادرم روزهای ۲ شنبه در خونه ای بسیار بزرگ کار میکردیم ، که صاحبان
اون خونه دختری هم اندازه من داشتن ، و بیشتر وظیفه من تمیز کردن اتاق اون بود ، که فقط
اتاقش دو برابر خونه ما بود و انواع و اقسام وسایل تفریحی رو داشت ، من و اون کم کم با هم
دوست شدیم ، به سوری که اون هم در تمیز کردن اتاقش به من کمک میکرد .

۱۶ ساله بودم که درم گفت : دیگه وقته ازدواجه منه و باید با پسر یکی از دوستاش ازدواج کنم ، ه
مون روز هم پسره با پدر و مادرش اومدن خواستگاریم ، پسر هم تابلو بود که مثه باباش معتاده
، ولی نه از اون معتادهای خراب ، خلاصه قیافشم که افتضاح ، همیشه دوست داشتم با
مردی ازدواج کنم که معتاد نباشه و یه کم هم به سر وضعش برسه ، ولی این هم معتاد بود و
هم نه معیار دیگه رو داشت ، برای همین تصمیم گرفتم که روی پدرم بایستم و با این ازدواج
تحمیلی مخالفت کنم .

وقتی اونا رفتن ، رفتم جلوی پدرم ایستادم و بهش گفتم که من به هیچ عنوان با این پسره
ازدواج نمیکنم ، هنوز حرفم تموم نشده بود ، که پدرم آنچنان سیلی به من زد ، که سرم سوت
کشید ( و بعدا فهمیئم به خاطر همون سیلی گوش طرف راستم کر شد ) و بعدشم شروع کرد
به فحش دادن ، برادرام هم از پدرم حمایت کردن . دیگه داشتم دیوونه میشدم ، اون شبو تا
صبح گریه کردم ، اتفاقا روز بعد هم خونه همون دوستم که خیلی پولدار بود باید میرفتیم
کارگری ، اونجا که بودیم دوستم مریلا ( همون بچه پولداره ) ، متوجه شد که خیلی ناراحتم و
من هم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم ، مریلا خیلی منو دلداری داد و وقتی فهمید که هیچ
راهی جز ازدواج با اون پسر ندارم ، بهم گفت که بهتره از خونه فرار کنم ، پیشنهاد جالبی بود و
من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، بهش گفتم تا هفته دیگه که دوباره باید خونشون میرفتم فکر
میکنم .

تو راه هم که داشتیم خونه میرفتیم ، نقشه فرار از خونه رو برای مادرم تعریف کردم ، و اون
منو به این کار تشویق کرد ، یعنی واقعا ازدواج با اون پسره شالاتان بد تر از مردن بود ، و
بهترین کار ممکن در اون وضعیت فرار بود . تو اون یک هفته کلی فکر کردم و به این نتیجه
رسیدم که تنها فرار ممکنه منو از دست این پدر کثافت نجات بده . هفته بعد که خونه مریلا
بودیم بهش گفتم که فرار موافقم ، اون روز موقع که باید میرفتیم مریلا اومد و یک بسته به من
داد و گفت توش ۱۰۰ هزار تومن پوله و گفت که این حتما لازمت میشه ، واقعا خوشحال شدم و
میرلا با تموم وجود در آغوش گرفتم . شب فرار فرا رسید ، پدر و برادرام که خوابیدن ، دیگه
آماده فرار از خونه شدم ، مادرم همش گریه میکرد و قسمم میداد که اونو از خودم بی خبر
نزارم و من بهش قول دادم .

همه جا تاریک بود و من به سمت وسطهای شهر به راه افتادم . همه جا تاریک بود و شهر
خلوت خیلی وحشتناک بود ، یک لحظه تصمیم گرفتم که برگردم ، ولی بعد با خودم گفتم که نه
، حتی اگه بمیرم هم به اون خونه بر نمیگردم . آدمهایی که اون موقع شب در خیابون بودن ،
همشون مثل من بد بخت بیچاره بودن ، نگاه های مردها واقعا وحشتناک بود .همین جور
داشتم بدون هدف در شهر راه میرفتم ، که ماشین نیرو انتظامی رو دادم و یاد نصیحت مریلا
افتادم که گفت اگه دسته نیروهای انتظامی بیفتی بد بختی ، برای همین سریع رفتم خودم در
پشت درختی مخفی کردم ، واقعا شانسم گرفت که منو ندیدن ، در همون هنگام صدای دختری
اومد که داشت منو صدا میزد ، رفتم طرفش ، صورتی پر از آرایش داشت و یه وضع زننده ،
رفتم سراغش و گفت : چیه تو هم مثه من الافی و خونه نداری . من هم گفتم نه . اونم گفت :
پس فراری هستی . گفتم آره . یه نگاه به سر و روم کرد و گفت : بهت میخوره هیچی نداشته
باشه . گفتم نه ، فقط یه مقدار پول دارم . وقتی شنید که پول دارم ، لحن صحبت کردنش خیلی
بهتر شد و گفت که میتونه در ازای گرفتن پول به من جا بده . قبول کردم و ۲۰هزار تومن بهش
دادم ، وقتی اون پولا رو دید ، گفت : بهت نمیخوره اینقدر پول داشته باشی ، اسم من مژگانه
و فقط یادت باشه اونجا که رفتیم کسی نفهمه پول و پله داری ، که سه سوت تیغیدنت .

با هم راه افتادیم و بعد از ۱ ساعت پیاده روی به خونه نیمه خرابیه ای رسیدیم ، با کمی هل
دادن در و باز کرد و رفتیم داخل ، یک خونه قدیمی بود پر از اتاق بود که توی هر اتاق پر از آدم ،
بیشتر اتاقها چراغش خاموش بود ، به پشت در یه اتاق رسیدیم که چراغش روشن بود ، مژگان
در رو باز کرد و داخل شدیم ، یک اتاق کوچک که ۵ دختر دیگه داخلش بودن ، بعصیها خواب
بودن و یکی ۲ تاشون بیدار که اونها داشتم با هم ورق بازی میکردن ، مژگانو منو به اونا معرفی
کرد و گفت که یه چند وقتی مهمونشونم ، اونا هم منو پذیرفتن . شب اول دور خونه هم گذشت
صبح که شد همه دخترا با آرایشهای مختلف و با مانتو کوتاه و یک وضع تابلو بیرون رفتن و قرار
شد من تو اتاق باشم و براشون غذا درست کنم ، مژگان هم بهم نصیحت کرد که اصلا با کسی
از همسایه ها صحبت کنم .
۶ ماه گذشت و من همون جا بودم ، با بقیه دخترا خیلی رفیق شده بودم و تازه فهمیده بودم ک
ه اونا چی کاره هستن ، البته برام فرقی نداشت ، چون اونا هم مثل من بد بخت بودند و از روی
بیچارگی به خود فروشی میپرداختند ، من هم اونجا بودم و زندگیمو میکردم ، پولامم دیگه
تموم شده بود ، ولی مژگان تذاشته بود که من از اونجا برم ، یک چند وقتی بود که یک مردی به
اون خونه میامد و میرفت و بیشتر از همه هم اتاق ما رو زیر نظر داشت ، یک روز مژگان با
خوشحالی اومد و گفت که هر کی دوست داشته باشه ، میتونه با اون مرده که میاد اینجا به
دوبی بره و مرده گفته : ما متونیم باهاش بریم و اونجا اینقدر کار زیاده که دیگه نمیخواد دست
به کارای کثافت بار بزنیم . این خبر باعث خوشحالی همه شده بود ، من هم همین طور چون
میدونستم اگه برم دوبی و کاری گیر بیارم میتونم خیلی زود پولدار بشم ، ولی غافل از اینکه بعضی از آدما چقدر میتونن کثافت باشن . همه دخترا آمادگیشونو اعلام کردند و قرار شد که
همگی به همراه اون مرده به بندر بریم و از اونجا با لنج و یا قایقی به دوبی بریم . دیگه خودمو
خوشبخت میدیدم ، ولی بازم یه کم استرس داشتم و یا اگه اونجا کاری پیدا نشه ، ولی هیچ
کدوممون فکر نمیکردیم که اون مرده بخواد به ما خیانت کنه ، ما هم از روی سادگی به اون
مرده خبیث اعتماد کردیم ، نگو که اون همه ما رو به این عربهای عوضی فروخته بود ، البته
اینو بعدش فهمیدم .
ساعتهای ۲ شب بود که اون مرده به همراه چند گردن کلفت دیگه اومدن جایی که ما دخترا
بودیم و گفتن که حالا وقتشه و با اونا تا جایی که باید سوار قایق میشدیم رفتیم ، به اونجا که
رسیدیم گفتن باید بریم داخل کیسه گونی تا کسی متوجه حضور ما نشه ، اولش خیلی ها از
جمله خود من مخالفت کردیم ، که یکی از اون مردها اسلحه ای در آورد و گفت که ما چاره ای
به غیر از این کار نداریم ، تازه اونجا بود که اون مرده گفت که چه بلایی سر ما آورده و همه ما
رو به چند عرب فروخته و وسط آب قراره ما رو به عربها تحویل بدن . هیچ کدوممون باورمون
نمیشد . به زور تو کیسه گونیمون کردن و همینکه اون قایق خواست راه بیفته ، متوجه شدم
که در گیری پیش اومده ، سرم رو از تو کیسه در آوردم و دیدم که اون مردها با نیروهای
انتظامی در گیر شدن ، دیگه نگهبانی بالا سرمون نبود و منو مژگان فرار کردیم ، اگه فقط دو
دقیقه دیر تر کرده بودیم ما هم مثل بقیه دخترا به دست نیروهای انتظامی افتاده بودیم ، دیگه
من و مژگان تنها و بودیم و هیچ پولی هم نداشتیم ، از شهرمون هم که خیلی دور شده بودیم .
x_ye_pesare_jigar@yahoo.com

0 Comments:

Post a Comment

<< Home